close
رزرو آنلاین هتل
داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه
داستان کوتاه
تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما
ارتباط زنده
آمار
تبلیغات
رونیکس سرور - هاست - نمایندگی هاست - میزبانی وب پرسرعت و پربازدید
بهترین دوست
.

تعداد بازديد : 331
چهارشنبه 09 بهمن 1392 ساعت: 2:31
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
قیمت مغز

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی 

دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر  بدی براتون باشم.  تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه این عمل ، کاملا در مرحله أزمایش ، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره, بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه  ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین."  اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن ,  بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید:" خب , قیمت یه مغز چنده؟" دکتر بلافاصله جواب داد پنج ملیارد برای مغز یک زن و دویست هزار تومان برای مغز یک مرد

 موقعیت نا جوری بود, خانم های  داخل  اتاق سعی می کردن نخندند و  نگاهشون با آقایون داخل اتاق تلاقی نکنه, بعضی ها هم با خودشون  پوز خند می زدند!


تعداد بازديد : 398
شنبه 09 آذر 1392 ساعت: 19:39
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
آغاز تعلیم و تربیت

باز آمد بوي ماه مدرسه                        بوي بازي هاي راه مدرسه

                 ای کاش نمی آمدی ای پاییز 

ای کاش  من میمردم و غربت غروبهایت را نمی دیدم 

دلتنگی های عصر هایت و کوتاهی های روزگارت  بغض مرا میشکند 

چند روز دیگه مدرسه ها باز میشن .

یادتونه اولین روز مدرسه ؟ من که اگه دستم تو دست مادرم نبود از غصه میمردم 

دوستم رو فراموش نمیکنم که در نبود مادرش ذجه میزد . جوری شیون میزد که ما هم براش گریه کردیم  و حتی معلممون هم دلش سوخت و مادرش رو صدا زد و اومد نشست کنارش 

اما امسال بعد از 22 سال از اون روزها غمگین تر از اون موقع ها دعا میکنم که ای کاش پاییز نمی اومد 

پسر بچه ای به اسم یوسف مصیبت زده این ایام است . یوسفی که امسال چند ساعت قبل از سال تحویل مادرش رو از دست داد

یوسف میگفت که معلم مهدشون بهشون گفته بود از سفره هفت سین عیدتون عکس بگیرید  و بعد عید بیارید مهد

اما امسال بعد تعطیلات عید دست خالی رفت مهد ... چون سفره هفت سینی نداشتن که عکس بگیره

بچه ای که مادر 29 سالشو از دست میده  حالا باید در نبود مادرش کلاس اولش رو تجربه کنه

بچه ای  که یکی از نبوغ اقوام بوده حالا تبدیل شده به یه بی مادر شلخته

 

 


تعداد بازديد : 436
جمعه 29 شهريور 1392 ساعت: 18:35
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
فلسفه داد زدن

98c1532f896f3b9755c5bb210fed51b2 داستان کوتاه عاشقانه عشق و آرامش

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد…

 

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند!

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد..

 


تعداد بازديد : 363
یکشنبه 24 شهريور 1392 ساعت: 2:35
نویسنده:
نظرات()
علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟


معلم پسرک را صدا زد


تا انشایش را با موضوع «
علم بهتر است یاثروت » را بخواند ...

پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام !

معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد

و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت

پسرک در حالی که دستهای قرمزو باد کرده اش را به هم می مالید

زیر لب گفت........
 
 

 


تعداد بازديد : 409
پنجشنبه 07 شهريور 1392 ساعت: 22:13
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
داستان دختــــــــــــــــــــــر...

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.
 
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ،
 ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩند.
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ دختر ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ
 

تعداد بازديد : 422
پنجشنبه 07 شهريور 1392 ساعت: 22:8
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
ورود کاربران
عضويت سريع